68
خونه اَم ؛ تنها ؛ تاريك همه جا ؛ كلاس دارم ؛ نميرم.. نپرس چرا ؛ حوصله اي نيست مرا..!
كامپيوتر روشنه ؛ صداي Rita مياد ؛ همون كه دوسش داشتي ؛ همون كه دوسش داشتم..
همون كه دوسش داشتيم..!
.
ميدونستي با خاطرات زندگي كردن چقدر سخته..؟ همين كاري كه من دارم انجام ميدم..!
آخر همه خاطرات يه آه ِ بلند ِ ؛ يه آه ِ سرد ِ بلند..! وقتي از كسي كلي خاطره هم داشته باشي
هيچ وقت نمي تونه اُون خاطرات جاي خود صاحب خاطرات رو پُر كنه..
حكايت قطره ُ درياست ؛ حكايت اشك هاي منو خنده هاي تو ِ ..!
.
پتو رو مي كشم رو سرم ؛ صداي Rita ضعيف تر ميشه ؛ چشمامو مي بندم..
دنبال يه خاطره از تو توي خودم مي گردم..
واي دختــــــــــــرك !..
يه آه ِ سرد بلند كشيدم..!
.
پسرك اول آذر ۸۹
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ ساعت 17:35 توسط پسرک
تنهایم در وبلاگم چسبانده ام چشم هایم را به صفحه مانیتور ؛ ببینم جزء من کسی نیست دیگر