تو نيستي و پاييز از چشم هاي مرد عاشقي

شروع شده است که تمام درختان را گريسته است

در سوگ رفتنت.... برنگرد ؛ که برنمي گردي تو هيچوقت
 

نمي خواهم داشته باشمَت ، نترس ؛ فقط بيا..

بيا ُ ببين تهمت هايي كه مي زني پوشالي مي شوند

 زير سايه ي سنگين حضور تو در لحظه هايي

كه دلم نبودت را به سوگ مي نشيند..!

آري دخترك مي دانم كه دستانم آروزي داشتنت را به گور خواهند برد..

اما بگذار چشمانم به آروزي يك بار ديگر ديدنت به هر سو خيره شوند ؛ كه شايد مي آيي..

شايد....