115
فردا دارم ميرم بهزيستي ؛ مي خوام در مورد سرپرستي بچه يه چيزايي بدونم..
نه اين كه سرپرستي كامل ؛ نه ! چون نميشه ؛ اين كه بيارمش خونه و اَزش نگهداري كنم..
كلي شرط مي خواد اين طوري ؛ يكيشو كه من ندارم اينه كه بايد مزدوج باشي..!
مي خوام هر ماه يه پولي به عنوان كمك خرجي بهش بدم ؛ واسش لوازمي كه نياز داره ُ بخرم..
زنگ زدم محيا ؛ اُون اين چيزا رو خوب بلده ! كلي راهنماييم كرد.. اميدوارم بشه ؛ فك كن يه دختر
بچه كوچيك ؛ بزرگ شدنشو ببيني ؛ مدرسه رفتنشو ؛ اين كه يه نمره خوب مي گيره..
فردا ميرم ؛ دلم مي خواد بشه ؛ اُون چيزي كه تو دلمه.. شايد آروم شدم..شايد..!
..........
دارم از پشت شيشه خشك مانيتور واست دست تكون ميدم..!
ميدونم كه نمي بيني ؛ اما من آروم ميشم شايد ؛ شايد !
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ساعت 22:3 توسط پسرک
تنهایم در وبلاگم چسبانده ام چشم هایم را به صفحه مانیتور ؛ ببینم جزء من کسی نیست دیگر